سلام دوستان خوبم...
ممنونم تا دوشنبه(امروز) همراهم بودید
برای مدت کوتاهی بدلیل مطالعه به اجبار به کنج دوری کزمیکنم!
در نبودنم هم دلتنگی هایم پیشکش شماست
تمام روزهای هفته از دور منتظر نوشته هایتان هستم...
تا وقتی برگردم
...
| صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ | R.S.S | قالب پرشين بلاگ | ||
|
درباره وبلاگ
دوچشم دارم میبنند و خوشحالم از این اتفاق ناب...
مطالب تازه
خیلی کوتاه اما خداحافظبازهم زمان... ساعت, زمان و من واژه های خجالتی... گناه... دوستم دارم گرد گیری تو و من احمقانه پانزده روز پیش پاییز تمام شد آبی
آرشيو وبلاگ
۱۳٩٠/۱۱/۱۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
موضوعات
لينك دوستان
دل نوشت(دوست دوران دانشگاهی من)دختری با دنیایی دخترانه دل نوشته های یک من! دختر کوچولوی شیطون وبلاگ انگیسی من یک روز بعدازظهر حسین پناهی مدروزبادستینا زیستن مرگ آسمانم باش خودشیفته غریبه آشنا لغات جیغ... بامزه خونه دکترشیری پرواز عاشقان زن شوهردار حرفهای ناگفته یک معلم زبان شل سیلور استین کتابهای آموزش زبان اصطلاحات روز انگلیسی یادداشت های یک قبر کن نوشته های همایون رقابی ادبیات فانتزی رنگین کلام قاب بی شیشه |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ٦:٥۱ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
سلام دوستان خوبم... ممنونم تا دوشنبه(امروز) همراهم بودید برای مدت کوتاهی بدلیل مطالعه به اجبار به کنج دوری کزمیکنم! در نبودنم هم دلتنگی هایم پیشکش شماست تمام روزهای هفته از دور منتظر نوشته هایتان هستم... تا وقتی برگردم ... نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ۱۱:٥٧ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
همین که تو هستی کافیست ................................................................
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٤:٥٩ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
ساعتم رامیگویم مقیاس کوچکی از حجم زندگی ام چه تعریفی از زمان کردم با ساعتهای مچی ! عقربه ها میدوند و من بدنبالشان تا ناکجاهای گم شده در روزهایی که نرسیده اند هنوز مانند رقاصی در صحنه پا میکوبم دست میزنم غرق در شتاب ثانیه ها تا به خودم بیایم روی ویترین مغازه ها مینویسند: "تقویم سال نیامده رسید!" ..............................................................................
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
پلک که روی پلک میگذارم عین مور و ملخ دور و برم میچرخند,تا صحبت از قلم و کاغذ میشود لابلای سوراخ سنبه های ذهنم قایم میشوند... خسته ام کردند این واژه های خجالتی... . نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱۱:۳٠ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٤:۱٩ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
کافی بود خودم را گم کنم دلم برای خودم تنگ شد... تازه فهمیدم من با خودم سلام علیک هم نداشتم! اگر به خودم برگردم هر روز در آینه خواهم گفت : "دوستم دارم!" نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
یک روز اگر نزدیک بهار وقتی رفاقت زمستان گرم گرفت وقتی زمان گردگیری آمد اگر لابلای خاطراتت از کنج دفتر دستکت قدیمی سراغی از من گرفتی تورا به جان خاطراتت گردم را نتکان تنها چیزی که این همه وقت همراهم بود...
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱۱:۳۱ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
نشناختمت و من و تمام آنچه تو را با من ما کرد نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ توسط دوچشم نگاه
چه احمقانه آدم شدم
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ توسط دوچشم نگاه
بیرحمانه پای بر روی برگ زرد پاییزی نهاد برگ ناله ای کرد و فریادش در تالار سکوت پاییز پیچید نگاهم را خواند پاسخ داد : بگذار برگها به ناله در آیند این فریاد بغض نشکفته برگهاییست که در اوج زیبایی جان میدهند ...
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ توسط دوچشم نگاه
انگشترفیروزه ام را دستم میکنم نگاهش میکنم زیباست گویی تکه ای ازآسمان لابه لای انگشتان من است باتوحرف میزنم صدایت میکنم فیروزه به تو نزدیکترم میکند این داستان را برای دلم تعریف میکنم اوهم باورش میشود! ... با توحرف میزنم کلمه ها تمام میشوند ومن منتظرمیمانم انگشتر هنوز در دستم مانده و من دلم پیش تو میدانم شنیدی درسکوت نگاهت میکنم نگاهت میکنم ... آرام میشوم میدانم خیلی زود... نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:۳٠ ق.ظ توسط دوچشم نگاه
هنوز به زندگی عادت نکرده ام نبودن چیست نمیدانم از بودن هم دل خوشی ندارم در برزخ بلاتکلیفی خویش سرگردانم ... اندیشه فردا خاطرات دیروز زندگی سنگین است برای من "اکنون" برزخ دیروز و امروز است
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۳:۳٠ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:٥۱ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
با تمام من در هم آمیخته ای نمیدانم چطور میشود چه حالی میشوم کجا میروم تو در من ریشه دوانده ای و من با شوقی بیش از پیش با هیجانی نا دیدنی میخواهم به تو ایمان داشته باشم... و تو هنوز ساکتی سکوتت عاشقترم میکند
نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:۳۳ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
گویا تقدیر من اینه که یه بلایی سر وبلاگم بیاد و من مجبور شم یکی تازشو درست کنم بعضی از مطالبی رو که دوست داشتم با خودم آوردم منتظر نظراتون هستم... نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:۳۱ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
بچه که بودم سنگ ها را به بازی میگرفتم
بزرگترکه شدم سنگ ها را دوست داشتم بیشتر که فهمیدم دیدم خیلی ها ازسنگند خدا میداند... شاید روزی خودم هم از سنگ شدم سنگی برای شکستن دلی سنگ صبوری برای درد دلی سنگ واره ای در موزه ای یا سنگینی فریادی برحنجره ای ... هرچه که باشم من هنوزسنگ هارادوست دارم ... نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:۱٧ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
واژه هاراکنار هم میچینم
تو نمیشود کلمه ها همه تواند و تو هیچ کلمه نیستی واژه ها راکنار هم میچینم تو نیستی شبیه تو نیست خط میزنم میپاشم نگاه کن سکوت میشوم واژه ها را کنار میزنم تو را نفس میکشم ...
اگربخواهی مرا با فاصله ها بیازمایی خیلی دور نرو همین یک قدم کافیست تا تمام کهکشانها بین ما باشند... نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۳:٥٢ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
نمیتوانی بی من باشی کوله باری میشوم بردوشت میگذاری کوچه به کوچه با تو می آیم ... سوار نگاهت میشوم با من نگاه میکنی اشک میریزی میخندی و در آیینه مرا میبینی ... تمام زندگیت میشوم مرا زندگی میکنی و بدون من... نظرات شما [ ]
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۳:٤٢ ب.ظ توسط دوچشم نگاه
از این که دلت تنگ است
به خودم میبالم تو دل تنگ میشوی شادم دلت که تنگ میشود جا برای من بیشتر میشود! نظرات شما [ ]
|