دو چشم که میبینند

جا مانده ام در میان کلماتی که انگار سر و تهشان بهم نمی رسد یا من عاجز مانده ام در انبوه حرفهایی که هستند اما شکلی ندارند و نه می خواهند شکلی بگیرند متولد شوند و رهایم کنند از این بلاتکلیفی  ... جایی برای نفس کشیدن برایم نمی گذارند این وامانده های کوچک موذی ، کسی هم کاری بلد نیست ...

آهای کمک کنید ایجا کسی دارد زیر حرفهای نگفته اش غرق می شود

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

گاهی ...

افسوس...

که چه گاه ها با آه در آمیختم

به امید "گاه" هایی که هرگز نیامدند

و یا آمدند و من نبودم

گاهی هم نه من بودم نه او آمد نه هیچ چیز تکان خورد

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

صدایی بم

موهای پر و سیاه

و خوردن پول چای چی قهوه خانه

تنها سهمش از مردانگی بود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

تا کسی بیاید

خواب بودم

همیشه

شب را روز را و همه وقت ها را خواب بودم

دلم تکان میخواست

با لگد با مشت با پارچ آب!

من خواب بودم

دستهایی را که برای بیدار کردن تکانم میدادند

دوست داشتم

من خودم را به خواب میزدم!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٧ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

مُرده بود

گونه هایش خیس بود

و اتاقش تاریک

روی حجم صندلی تک نفره پر از تنهایی

او مُرده بود

اما نفس میکشید

کسی نبود تا بفهمد چرا!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٦ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

عاقبت دوره گرد هم عاشق شد

سرخی سیب و گلاب گونه های دختری

و لطافت شرمی که هنوز

از دوختن حریر نگاهش

به ریسمان چشمان دوره گرد داشت

و طراوت کمند بافته اش

مثل دسته گلهای وحشی

عاقبت دوره گرد را عاشق کرد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

زمین یک بار لرزید

ولی من دلم از آن روز میلرزد

روزی هزار بار

فرو میریزد

و من زیر آوار اشک هایم

و دست های خالی ام

کنار میزنم خاک را

تا بار دیگر صورت خاموشت را ببینم...

( درنگ نکنیم شاید جانی به حضور ما بند باشد...)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

مواظب خودت باش

مواظب خودِ خودت باش

مواظب دست و پایت هم باش

نه که بشکنند

نه که کبود شوند

نه!

مواظب خودت باش

گم نشوی

گم نشوند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

تمام شد

حالم خوب است

دیگر درد زایش شعری دستانم را نمی لرزاند

به همین سادگی شاعری خاموش میشود

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٤ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

سرک میکشند

بی رحمانه

گویی نفس ها را میشمارند

نمی بینم

دل خوش میکنند به چشمان بسته ام

چه قدر سزاوار ترحمند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳۱ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

آب

آب

آب

حتی چند قطره

آب جمع میکنم

دارم دریا میسازم!

شاید هم اقیانوس!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٤ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

من اینجا نشسته ام

خودت که میبینی

پس با همین بادی که میوزد

با همین بارانی که خیس خیس میبارد

من اینجا چشم به راهم

من همین جا میخواهم

من همین لحظه

همین چشم به هم زدن

برایم بفرست...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۱ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

دوست خوب من است

سیم آخر گیتارم

به او که میرسم خیالم راحت میشود

میزنم میزنم میزنم

میخندند میخندند

کاش همه به سیم آخر بزنند

بنوازنند سمفونی سیم های آخر را

صدای زیر وجود نحیفش آرامم میکند

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

هنوز رسالتش با خودش پیدا نیست

پیامبری زود هنگام

آمده است تا هدایت کند

 

 قومی بی نشان را

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

نمیدانم صدا کنم

یا بنویسم

سرعت صوت بیشتر است

یا

خیسی اشک

یا تیزی قلم

؟

یا ...

آری من فقط چشم میدوزم

هرچه باشد نور زودتر میرسد!

من ایستاده ام

تا ثابت کنم

نگاه زیباترین درخواست دنیاست!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

چقدر آرام خوابیده ای

روی کاناپه ای از جنس سفید

و من غرق آرامش خوابت

گویی در رویای تو  میچرخم

احساس بی نام

کاش یخ میبستند این ثانیه ها

در  گرمای  این ظهر  تابستان

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۳ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

سکوت کرده  همه ی زنده گیم!

حرفهایم کو؟!

شاید جایی میان ذهن بی خاطره ی کاغذ های سفید

لکه ای کبود

و نقطه ای سیاه

سخن بگویند از بودن من

سواد نمیخواهد

همین که ببینی ام کافی ست!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٦ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

من تنها ترین آدمی هستم که میدانم

این راز برای من است

چشیده ام

زندگی کرده ام

و من میدانم

که چشم دوخته ام به واهی خیال فردا

روزها را باید شمرد

انتظار را باید کشید

تا سالها بعد

باید فهمید

فردایی نیست

خیال نکن

هر روز چیزی نیست جز" امروز"های تکراری

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

شعر هایم را دوباره بخوان

هیچ کدام برای تو نیست

از تو نیست

...

ممنونم تمامت را با خودت بردی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

گربه های اشرافی

برای محبت

دم پشمالویشان را

به پاچه ام میمالند

و جز کرُک های چندش آورشان

چیزی برایم جا نمی ماند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط دوچشم نگاه نظرات () |

Design By : Night Melody